تبلیغات
ولایة علی ابن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی - مطالب خاطرات جالب شهدا
 
ولایة علی ابن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی
قال الله عزّوجلّ : ولایت علی ابن ابی طالب(ع) دژ (امان) من است هرکه وارد آن شود، از عذاب من در امان خواهد بود. (عیون اخبارالرضا(ع
درباره وبلاگ


لطفا در نظر سنجی صلوات برای ظهور آقا شرکت کنید
ادعیه، دعاهای عظیم الشان، ترفندهای کامپیوتر، رایانه، نرم افزارهای، شعرهای ناب، داستان های زیبا، اشعار شاعران ،برنامه های کاربردی، عکس ها، کتاب برای موبایل، کدهای جاوا اسکریپ، دانلود برنامه موبایل، دانلود برنامه کامپیوتر، دانلود برنامه های کاربردی، دانلود فیلم، دانلود مستند، دانلود عکس های مذهبی، دانلود نرم افزار، دانلود کلیپ، دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود کارتون، دانلود انیمیشن، دانلود کلیپ، دانلود برنامه، دانلود برنامه کاربردی، دانلود ابزار اینترنت، دانلود زندگینامه شهدا، دانستنی ها، دانستنیها، اطلاعات، برنامه های اندروید، اندروید موبایل

مدیر وبلاگ : محمد
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
چه تعداد صلوات برای تعجیل در ظهور آقا امام زمام علیه السلام انتخاب می کنید؟









به روایت حجت الاسلام ذوالنور

گاهی وقتها غیبش میزد .نگران میشدیم . چیزی نمیگذشت که با تنی خسته و چهره ای خندان ،پیدایش میشد .

دو سه تا از بچه ها یی که به جنگ چریکی وارد بودند را بر میداشت و میزد به قلب دشمن.تا پشت جبهه آنها نفوذ میکرد.

شناسایی اش کامل بود .محضر امام که جلسه میگذاشتند ،همیشه اطلاعات دست اولی داشت که میشد رویش حساب کرد.

عکاس:محمودظهیرالدینی





نوع مطلب : خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 مرداد 1390 :: نویسنده : محمد

حر جنگ؛ از کاباره تا جبهه /تصویر


به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش!؟ در ظاهر، زن بسیار با حیایی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود. شاهرخ جلوی میز رفت و گفت...


اپیزود اول:  کاباره 

صبح یکی از روزها با هم به «کاباره پل کارون» رفتیم. به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش!؟ در ظاهر، زن بسیار باحیایی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود. شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره تا حالا ندیده بودمت، تازه اومدی اینجا!؟ زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز او مدم. شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلاً بیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره، اسمت چیه؟ قبلاً چیکاره بودی؟

حر جنگ؛ از کاباره تا جبهه /تصویر‬

زن در حالی که سرش رو بالا نمی‌گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد، رگ گردنش زده بود بیرون، بعد دستش رو مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!

بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همین طور که از در بیرون می‌رفت رو کرد به ناصر جهود (صاحب کاباره) و گفت: زود بر می‌گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم. بعد از سلام و علیک، بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟

اول درست جواب نمی‌داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث‌ها رو بیرون ریخته بود. من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوایی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه‌ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می دم!!  

 

 اپیزود دوم: انقلاب

هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیری‌ها همه چیز را به هم ریخته بود. از مشهد که برگشتیم. شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت. با چند تا از بچه‌های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهرات‌ها شرکت می‌کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل، قوت قلبی برای دوستانش بود.

البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری‌ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می‌دهد.

ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه‌اش را خال‌کوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم.

 

اپیزود سوم: جنگ  

دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه‌ها در هتل کاروان‌سرا بودم، پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندی که همواره با پدر است.

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند . همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه...    

تعجب من از رفتار آن‌ها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم. عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه‌ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟

خندید و گفت: نه، مادرش اون رو به من سپرده. گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش. گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه. من هم آوردمش اینجا.

ماجرای مهین را می‌دانستم، برای همین دیگر حرفی نزدم...

حر جنگ؛ از کاباره تا جبهه /تصویر‬

اپیزود آخر

نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم.

آقا سید (شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگ‌های نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟

بچه‌ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد، سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می‌فهمیدم.

کسی باور نمی‌کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه‌ها بلند بلند گریه می‌کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی‌ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می‌کردند. گوینده عراق هم می‌گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک‌های سرزمین ایران است.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

منبع : جهان نیوز





نوع مطلب : روایات و داستان عبرت آموز، خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : محمد

خاطره کوتاه از شهید زین الدین

شهید زین الدین

اولین بار که لیلا پرسید «مامان! چند سال باهم زندگی کردید؟» توی دلم گذشت «سی سال،چهل سال» ولی وقتی جمع و تفریق می کنم، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست. باورم نمی شود.


اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است. هیچ كس نمی تواند پاسداری از اسلام كند در حالی كه ایمان و یقین به اباعبدالله الحسین(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه های پیكار می رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته كه به دست شما رزمندگان و ملت ایران اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است .

من تكلیف می كنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل كردن و حسین وار زندگی كردن .

در زمان غیبت كبری به كسی «منتظر» گفته می شود و كسی می تواند زندگی كند كه منتظر باشد منتظر شهادت منتظر ظهور امام زمان (عج). خداوند امروز از ما همت اراده و شهادت طلبی می خواهد.(گوشه ای از سخنرانی سردار سرلشكر پاسدار شهید مهدی زین الدین فرمانده لشكر علی بن ابیطالب(ع))

 

1• برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آنجا درس می­خواند آمده ایران. رفته بود خانه شان. دوستش گفته بود: «یک بار رفتم خدمت امام. گفتند به وجود تو در ایران بیشتر نیازه. من هم برگشتم. حالا تو کجا می­خوای بری؟» مهدی هم منصرف شد و نرفت!

2• کنار جاده یک پوکه پیدا کردیم. پوکه ی گلوله تانک. گفتم «مهدی! اینو با خودمون ببریم؟» گفت «بذارش توی صندوق عقب.» سوسنگرد که رسیدیم. دژبان جلومان را گرفت. پوکه را که دید گفت «این چیه؟ نمی شه ببرینش.» مهدی آن موقع هنوز فرمانده و این حرف ها هم نبود که بگویی طرف ازش حساب می برد. پیاده شد و شروع کرد با دژبان حرف زدن. خلاصه! آوردیم پوکه را. هنوز دارمش.

نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم «این چیه؟» گفت«عکس دخترمه.» گفتم «بده ببینمش» گفت «خودم هنوز ندیده مش.» گفتم «چرا؟» گفت «الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.»

3• دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟» گفت «دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلاً حالم خوش نیست.» گفتم: همین جوری؟  گفت: نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم؟ شاید به اش بلند حرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط به ام گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان دو سه روزه کلافم. یادم نمی ره.

شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم.صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند «نه، نداریم.» رفت. از عقب بی سیم زدند که «حاج مهدی نیامده آن جا؟» گفتیم «نه.» گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نیامده؟»

4• چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام، یک راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم:«مادر!چرا بی خبر؟» گفت: «به دلم افتاد که باید بیام.»

شهید زین الدین

5• خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفیم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.

6• نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده تانک رفتند سمت گردان راوندی. دیدم اسیر می گیرند.دیدم از روی بچه ها رد می شوند.مهمات نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سرما. گفت:«به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیست. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم.»

7• شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم.صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند «نه، نداریم.» رفت. از عقب بی سیم زدند که «حاج مهدی نیامده آن جا؟» گفتیم «نه.» گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نیامده؟»

8• پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند. یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها می گفتند:«بر می گردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین.» عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم «تمومش کنین. نیروها خسته اند. پنجاه روز می شه مرخصی نرفتن، گرفتارن.» گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت می کنم.» گفتم:«با صحبت چیزی درست نمی شه. شما فقط تصمیم بگیرین.» توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه ها، بعد از سخنرانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود.

9• توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یک شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من»

10• نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم «این چیه؟» گفت«عکس دخترمه.» گفتم «بده ببینمش» گفت «خودم هنوز ندیده مش.» گفتم «چرا؟» گفت «الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.»

11• یکی دوبار که رفت دیدار امام، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می نشست وخیره می شد به یک نقطه می گفت«آدم وقتی امام رو می بینه، تازه می فهمه اسلام یعنی چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شیرینه.» می گفت «دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمی تونه آرامششو به هم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش، توی دل ما بود.»

12• اولین بار که لیلا پرسید «مامان! چند سال باهم زندگی کردید؟» توی دلم گذشت «سی سال،چهل سال» ولی وقتی جمع و تفریق می کنم، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست. باورم نمی شود.

شهید زین الدین

13• جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی ، مخصوصاً توی تاریکی ، باید گاز ماشین را می گرفتی ، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی. اما زین الدین که همراهت بود، موقع اذان ، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلاً راه نداشت.بعد از شهادتش ، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود « تو این جا چی کار می کنی؟ » جواب داده بوده « به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام.»

14• نزدیک ظهر ، مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول سپاه بانه ، هرچه اصرار می کند که « جاده امن نیست و نروید.» از پسشان برنمی آید . آقا مهدی می گوید « اگرماندنی بودیم ، می ماندیم . » وقتی می روند، مسئول سپاه ، زنگ می زند به دژبانی ، که « نگذارید بروند جلو.» به دژبان ها گفته بودند« همین روستای بغلی کار داریم . زود برمی گردیم.» بچه های سپاه ، جسد هایشان را ،کنار هم ، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها ، ماشین را به گلوله می بندند ، مجید در دم شهید می شود ، و مهدی را که می پرد بیرون ، با آرپی جی می زنند.

15• هفت صبح ، بی سیم ز دند دو نفر تو جاده ی بانه – سردشت ، به کمین گروهک ها خورده اند بروید ، ببینید کی هستند و بیاوریدشان عقب. رسیدیم . دیدیم پشت ماشین افتاده اند.به هر دوشان تیر خلاص زده بودند. اول نشناختیم . توی ماشین را که گشتیم ، کالک عملیاتی و یک سر رسید پیدا کردیم. اسم فرمانده گردان ها و جزئیات عملیات را تویش نوشته بودند. بی سیم زدیم عقب. قضیه را گفتیم . دستور دادند باز هم بگردیم . وقتی قبض خمسش را توی داشبرد پیدا کردیم.، فهمیدیم خود زین الدین است.

16• خیلی وقت ها که گیر می کنم ، نمی دانم چه کار کنم . می روم جلوی عکسش ومی نشینم و با هاش حرف می زنم. انگار که زنده باشد. بعد جوابم را می گیرم. گاهی به خوابم می آید یا به خواب کس دیگر بعضی وقت ها هم راه حلی به سرم می زند که قبلش اصلاً به فکرم نمی رسید. به نظرم می آید انگار مهدی جوابم را داده .

بخش فرهنگ پایداری تبیان


 برگرفته از روایت سیره شهدا





نوع مطلب : خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها : خاطره کوتاه از شهید زین الدین،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 آذر 1389 :: نویسنده : محمد

حمید داود آبادی در وبلاگ خود خاطره ای از صبح روز سه‌شنبه 7 بهمن 1365نوشت . او در مورد این روز که در ادامه‌ی عملیات کربلای 5 بود چنین توضیح داد :

کنار "محسن کردستانی" و "سلیمان ولیان" داخل سنگر کوچکشان نشسته بودم. سنگرشان جا برای دراز کشیدن نداشت. محسن پیک دسته بود. جثه‌اش ریز بود، ولی ایمانی قوی داشت. زیر شدیدترین آتش، این طرف و آن طرف می‌دوید و پیام‌ها را می‌رساند.

این بار هم دوربینم را همراه آورده بودم. برای این‌ که آسیب نبیند، آن را داخل کیسه‌ی پلاستیکی پیچیده بودم و در کیف کوچک کمک‌های اولیه جا داده بودم. محسن گفت:

- حالا که دوربینت رو تا این‌جا آورده‌ای، دو سه تا عکس از ما بگیر.

اصلاً به فکرم نرسیده بود. راست می‌گفت. فکر دوربین نبودم. آن را درآوردم و به محسن گفتم:

- ژست بگیر، می‌خوام یه عکس مشدی ازت بگیرم.

عکسی از لحظه ی شهادت

با تبسمی ‌دل‌ نشین، در گوشه‌ی سنگر نشست و من عکس گرفتم؛ چهره‌ی خاک‌ گرفته‌ای که خستگی چند روز نبرد مداوم از آن پیدا بود و چشمانی که زودتر از لبانش می‌خندیدند.

دوربین را به او دادم و او هم عکسی از من و سلیمان ولیان گرفت که پهلوی هم ته سنگر تکیه داده بودیم.

عکسی از لحظه ی شهادت

دقایقی بعد رفتم تا به خاکریز عقبی سر بزنم و شاید دوباره بروم به سنگر فرمانده گروهان و تأسف یک لحظه خواب را بخورم. در برگشت، دوان دوان به طرف پست امداد رفتم. جلوی در ورودی، حاج آقا تیموری را دیدم که روی مجروحی دولا شده بود و سعی می‌کرد به او کمک کند. مجروح همچنان دست و پا می‌زد و آخرین لحظاتش را می‌گذراند. جلوتر که رفتم، کردستانی را شناختم. سرم گیج رفت. آخر، دقایقی قبل پهلویش بودم و حالا داشت جلوی چشمم جان می‌داد.

چشمانش زل شد در چشمانم که زبانم را بند آورد. مانند کبوتری که هدف گلوله قرار گرفته باشد، دست و پا می‌زد. سریع دوربین را درآوردم و خواستم از آخرین لحظات حیات محسن عکس بگیرم، ولی دوربین یاری نکرد. دکمه‌ی دوربین پایین نمی‌رفت و رضایت نمی‌داد تا آخرین نگاه سوزاننده‌ی محسن را ثبت کنم. به دوربین التماس می‌کردم. هر چه بر دکمه‌هایش کوبیدم، فایده‌ای نداشت.

جلوتر که رفتم، کردستانی را شناختم. سرم گیج رفت. آخر، دقایقی قبل پهلویش بودم و حالا داشت جلوی چشمم جان می‌داد

لحظه‌ای بعد، محسن آرام از حرکت ایستاد. بر بالینش خم شدم و بر چهره‌اش که هنوز حرارت وجودش را با خود داشت، بوسه‌ای جانانه زدم. بدنش هنوز گرم بود که آن را به بیرون از پست امداد منتقل کردیم، چون امکان داشت نتوانند جنازه‌اش را به عقب منتقل کنند، یکی از بچه‌ها دست در جیب پیراهن محسن برد و نامه‌ای را که احتمال می‌داد وصیت‌نامه‌اش باشد، درآورد.

به محض این ‌که داخل پست امداد شدم، مجروحی را دیدم که سرش را میان باند پوشانده بودند و خونابه از روی باند خودنمایی می‌کرد. به طرفم آمد و با صدایی گرفته سلام و علیک کرد. با تعجب جوابش را دادم و گفتم:

- تو کی هستی؟

از روی انبوه باندها و گازهای خونین، اصلاً نتوانستم بشناسمش. گفت:

- من ولیان هستم.

وقتی قضیه را جویا شدم، گفت:

- همین که از سنگر رفتی بیرون، چند دقیقه نگذشت که یه خمپاره درست خورد بغل سنگر. دیگه نفهمیدم چی شد. فقط دیدم کردستانی داره دست و پا می‌زنه ... ببینم اون شهید شد، نه؟

ولیان را از کنار پتویی که پیکر بی‌جان محسن زیر آن خفته بود، رد کردیم و سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم عقب.

پس از عملیات وقتی به تهران آمدم، در صفحه‌ی دوم روزنامه، عکس سلیمان ولیان را دیدم که برایش مجلس ختم گذاشته بودند. از بچه‌ها شنیدم که هنگام انتقال به عقب تمام کرده است.

اینم نشونی خونه‌ی ابدی سلیمان ولیان:

بهشت زهرا (س) قطعه 29 ردیف 50 شماره 15

 

نویسنده : حمید داوودآبادی

تنظیم : رها آرامی - فرهنگ پایداری تبیان





نوع مطلب : زندگینامه شهدا، تصاوبر مذهبی، خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها : عکسی از لحظه ی شهادت، شهادت،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 آبان 1389 :: نویسنده : محمد
عنوان : و لا یمكن الفرار
عنوان : وام طلاق سراغ نداری
عنوان : نور برادر جوكار
عنوان : نور بالا می زنی
عنوان : نماز با قرائت
عنوان : نگهبانی نوبتی
عنوان : نشانه شهید
عنوان : نزنید ما غازیم
عنوان : نزدیك بود مرا بكشند
عنوان : نرو جك! تو به زاپاس قول دادی
عنوان : نان و پنیر كه دیگر دعای سفره ندارد
عنوان : می روم اسیر بیاورم
عنوان : می خواهی گوشی را بدهم با خودشان صحبت كن
عنوان : می خواهم نداند ساعت چند است
عنوان : می ترسم بابام دعوام كند
عنوان : مهدی را كشتی
عنوان : مولای من
عنوان : مورد آب مفهومه
عنوان : من هم حاضرم بروم زیر تانك
عنوان : من ننه ام را می خواهم




نوع مطلب : خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها : عنوان : و لا یمكن الفرار عنوان : وام طلاق سراغ نداری عنوان : نور برادر جوكار عنوان : نور بالا می زنی عنوان : نماز با قرائت عنوان : نگهبانی نوبتی عنوان : نشانه شهید عنوان : نزنید ما غازیم عنوان : نزدیك بود مرا بكشند عنوان : نرو جك! تو به زاپاس قول دادی عنوان : نان و پنیر كه دیگر دعای سفره ندارد عنوان : می روم اسیر بیاورم عنوان : می خواهی گوشی را بدهم با خودشان صحبت كن عنوان : می خواهم نداند ساعت چند است عنوان : می ترسم بابام دعوام كند عنوان : مهدی را كشتی عنوان : مولای من عنوان : مورد آب مفهومه عنوان : من هم حاضرم بروم زیر تانك عنوان : من ننه ام را می خواهم، خاطرات جالب شهدا 38،
لینک های مرتبط :
شنبه 29 آبان 1389 :: نویسنده : محمد
عنوان : اگر تا چند لحظه دیگر حاظر شدید
عنوان : اگر به من آب ندهی داد می زنم
عنوان : اگر به خودت رحم نمی كنی
عنوان : اگر این جنگ بیست سال هم طول بكشد
عنوان : اسم و نشانی
عنوان : اسلامین آخری و كفرین اولی
عنوان : استقبال مسلحانه
عنوان : استخدام هلال احمر
عنوان : از سرخ كردنی ها فشنگ
عنوان : از دسته ما كسی شهید نمی شود
عنوان : از خوف خدا غش كرده
عنوان : از حسنك كجایی تا كوكب خانم
عنوان : ادعونی استجب لكم
عنوان : ادامه بده
عنوان : احمد و محمود و ابوالقاسم
عنوان : اتوشویی كجاست؟
عنوان : ابرقو، ابرقو
عنوان : آی شهر بده، آی شربته
عنوان : آه و ناله تركش
عنوان : آقای آشپز تبرك كن




نوع مطلب : خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها : عنوان : اگر تا چند لحظه دیگر حاظر شدید عنوان : اگر به من آب ندهی داد می زنم عنوان : اگر به خودت رحم نمی كنی عنوان : اگر این جنگ بیست سال هم طول بكشد عنوان : اسم و نشانی عنوان : اسلامین آخری و كفرین اولی عنوان : استقبال مسلحانه عنوان : استخدام هلال احمر عنوان : از سرخ كردنی ها فشنگ عنوان : از دسته ما كسی شهید نمی شود عنوان : از خوف خدا غش كرده عنوان : از حسنك كجایی تا كوكب خانم عنوان : ادعونی استجب لكم عنوان : ادامه بده عنوان : احمد و محمود و ابوالقاسم عنوان : اتوشویی كجاست؟ عنوان : ابرقو، ابرقو عنوان : آی شهر بده، آی شربته عنوان : آه و ناله تركش عنوان : آقای آشپز تبرك كن، خاطرات جالب شهدا 47،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 آبان 1389 :: نویسنده : محمد
عنوان : حلالمان كنید
عنوان : حسین جان! ما را نگذاشتند بیاییم
عنوان : حالا با زبان خوش گفتم
عنوان : حاجی را عصبانی نكنید
عنوان : چهار راه زند
عنوان : چراغ موشی
عنوان : چاكرتیم دربست
عنوان : چادر والیبال
عنوان : جوان قدیم
عنوان : جنگ جنگ تا پیروزی
عنوان : جمجه ات را به خدا بسپار
عنوان : جبهه غرب
عنوان : ته چادر جای من است
عنوان : توپ بخورد منحرف می شود
عنوان : تركش بیت المال
عنوان : تركشاً قلیلاً ، مرخصیاً كثیراً
عنوان : ترس از ترس
عنوان : تا سه می شمارم
عنوان : تابلوهای راهنمایی
عنوان : پیام انقلاب




نوع مطلب : خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها : عنوان : حلالمان كنید عنوان : حسین جان! ما را نگذاشتند بیاییم عنوان : حالا با زبان خوش گفتم عنوان : حاجی را عصبانی نكنید عنوان : چهار راه زند عنوان : چراغ موشی عنوان : چاكرتیم دربست عنوان : چادر والیبال عنوان : جوان قدیم عنوان : جنگ جنگ تا پیروزی عنوان : جمجه ات را به خدا بسپار عنوان : جبهه غرب عنوان : ته چادر جای من است عنوان : توپ بخورد منحرف می شود عنوان : تركش بیت المال عنوان : تركشاً قلیلاً، مرخصیاً كثیراً عنوان : ترس از ترس عنوان : تا سه می شمارم عنوان : تابلوهای راهنمایی عنوان : پیام انقلاب، خاطرات جالب شهدا 30،
لینک های مرتبط :
شنبه 22 آبان 1389 :: نویسنده : محمد
عنوان : شهید علی خاكی
عنوان : سیم چین افكار غلطیم
عنوان : سوییچ راكت
عنوان : سرور همه شنا
عنوان : سر مثلثی شكل
عنوان : زیر آفتاب نشسته ام
عنوان : زنده در گردان است
عنوان : روغن فیلتر
عنوان : دیگر عرضی ندارم
عنوان : دیگر تكرار نشود
عنوان : دو كورس
عنوان : دنبال مهر نماز می گشتم
عنوان : دست شویی جنگی
عنوان : درد و درمان
عنوان : خوش به حالت
عنوان : خودكار سفید
عنوان : خرمشهر آزاد شده
عنوان : خداحافظ به سلامت
عنوان : خدا به شما اجر بدهد
عنوان : خاك پایت هستم




نوع مطلب : خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها : عنوان : شهید علی خاكی عنوان : سیم چین افكار غلطیم عنوان : سوییچ راكت عنوان : سرور همه شنا عنوان : سر مثلثی شكل عنوان : زیر آفتاب نشسته ام عنوان : زنده در گردان است عنوان : روغن فیلتر عنوان : دیگر عرضی ندارم عنوان : دیگر تكرار نشود عنوان : دو كورس عنوان : دنبال مهر نماز می گشتم عنوان : دست شویی جنگی عنوان : درد و درمان عنوان : خوش به حالت عنوان : خودكار سفید عنوان : خرمشهر آزاد شده عنوان : خداحافظ به سلامت عنوان : خدا به شما اجر بدهد عنوان : خاك پایت هستم، خاطرات جالب شهدا 29،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 13 آبان 1389 :: نویسنده : محمد
چهارشنبه 12 آبان 1389 :: نویسنده : محمد
عنوان : گذاشتم كنار
عنوان : كومله و دموكرات
عنوان : كفش نامناسب
عنوان : كربلا! ما ستادی هستیم
عنوان : كربلا رفتن پاسپورت می خواهد
عنوان : كاهگل مالی
عنوان : قوطی خالی وسط حرف انداختن
عنوان : فقط پیشانی
عنوان : فرماندار هستم
عنوان : فدای سرت، مال پیرزنه است
عنوان : فانوس هم هویج می خورد
عنوان : صفحه آخرش را سفید گذاشته اند
عنوان : شصت پهن
عنوان : شب شلمچه، صبح معراج
عنوان : سیاهه اجناس
عنوان : سعادت داری بیایم خدمتت
عنوان : سریال یوسف و زلیخا
عنوان : زلف آشفته
عنوان : روحیه ضعیف، خمپاره قوی
عنوان : دوست دارم شمع باشم




نوع مطلب : خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها : عنوان : گذاشتم كنار عنوان : كومله و دموكرات عنوان : كفش نامناسب عنوان : كربلا! ما ستادی هستیم عنوان : كربلا رفتن پاسپورت می خواهد عنوان : كاهگل مالی عنوان : قوطی خالی وسط حرف انداختن عنوان : فقط پیشانی عنوان : فرماندار هستم عنوان : فدای سرت، مال پیرزنه است عنوان : فانوس هم هویج می خورد عنوان : صفحه آخرش را سفید گذاشته اند عنوان : شصت پهن عنوان : شب شلمچه، صبح معراج عنوان : سیاهه اجناس عنوان : سعادت داری بیایم خدمتت عنوان : سریال یوسف و زلیخا عنوان : زلف آشفته عنوان : روحیه ضعیف، خمپاره قوی عنوان : دوست دارم شمع باشم، خاطرات جالب شهدا،
لینک های مرتبط :
جمعه 7 آبان 1389 :: نویسنده : محمد
عنوان : برو وضو بگیر، بیا منم بخور
عنوان : برو خودت را دار بزن راحت كن
عنوان : بخورید ویتامین «ق» داره
عنوان : بخورید و بیاشامید اگر دیدید
عنوان : ببخشید نتوانستیم غذا را گرم كنیم
عنوان : این ها نور می خورند
عنوان : این آب همان كمپوت هاست
عنوان : ای كه دستت می رسد كاری بكن
عنوان : اول گاری ، بعد سواری
عنوان : اول چلو مرغ
عنوان : انا عبدك الضعیف
عنوان : اللهم ارزقاً رزقاً حلالاً حیباً واسعاً
عنوان : اظهار هم دردی مردم اتیوپی
عنوان : اشتهایم عینكی شده
عنوان : آی كامك پفك
عنوان : آن قدر می خورم تا نَفسَم خفه بشود
عنوان : آمار شما را نداده اند
عنوان : آفتابه های سر سفره
عنوان : آش و موشك
عنوان : آخ جان گیلاس




نوع مطلب : خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها : عنوان : برو وضو بگیر، بیا منم بخور عنوان : برو خودت را دار بزن راحت كن عنوان : بخورید ویتامین «ق» داره عنوان : بخورید و بیاشامید اگر دیدید عنوان : ببخشید نتوانستیم غذا را گرم كنیم عنوان : این ها نور می خورند عنوان : این آب همان كمپوت هاست عنوان : ای كه دستت می رسد كاری بكن عنوان : اول گاری، بعد سواری عنوان : اول چلو مرغ عنوان : انا عبدك الضعیف عنوان : اللهم ارزقاً رزقاً حلالاً حیباً واسعاً عنوان : اظهار هم دردی مردم اتیوپی عنوان : اشتهایم عینكی شده عنوان : آی كامك پفك عنوان : آن قدر می خورم تا نَفسَم خفه بشود عنوان : آمار شما را نداده اند عنوان : آفتابه های سر سفره عنوان : آش و موشك عنوان : آخ جان گیلاس، خاطرات جالب شهدا 24،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
موضوعات
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :