تبلیغات
ولایة علی ابن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی - مطالب زندگینامه شهدا
 
ولایة علی ابن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی
قال الله عزّوجلّ : ولایت علی ابن ابی طالب(ع) دژ (امان) من است هرکه وارد آن شود، از عذاب من در امان خواهد بود. (عیون اخبارالرضا(ع
درباره وبلاگ


لطفا در نظر سنجی صلوات برای ظهور آقا شرکت کنید
ادعیه، دعاهای عظیم الشان، ترفندهای کامپیوتر، رایانه، نرم افزارهای، شعرهای ناب، داستان های زیبا، اشعار شاعران ،برنامه های کاربردی، عکس ها، کتاب برای موبایل، کدهای جاوا اسکریپ، دانلود برنامه موبایل، دانلود برنامه کامپیوتر، دانلود برنامه های کاربردی، دانلود فیلم، دانلود مستند، دانلود عکس های مذهبی، دانلود نرم افزار، دانلود کلیپ، دانلود آهنگ، دانلود فیلم، دانلود کارتون، دانلود انیمیشن، دانلود کلیپ، دانلود برنامه، دانلود برنامه کاربردی، دانلود ابزار اینترنت، دانلود زندگینامه شهدا، دانستنی ها، دانستنیها، اطلاعات، برنامه های اندروید، اندروید موبایل

مدیر وبلاگ : محمد
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
چه تعداد صلوات برای تعجیل در ظهور آقا امام زمام علیه السلام انتخاب می کنید؟









دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : محمد

پیکر شهید برونسی کشف شد

خبرگزاری فارس: رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ستاد کل نیروهای مسلح گفت: پس از 27 سال پیکر شهید برونسی در عملیات ویژه‌ای در شرق دجله کشف شد.

شهید برونسی

سردار سید محمد باقرزاده ظهر روز یک شنبه در جمع خبرنگاران اظهار داشت: از شهید برونسی پلاک هویت، بخشی از صفحات قرآن به همراه جانماز و مهر، سربند لبیک یا خمینی و لباس بادگیر خاکی منقوش به آرم سپاه پیدا شده است.

وی ضمن تبریک پیدا شدن پیکر بی‌سر شهید برونسی به مردم متدین و شهید پرور مشهد به ‌ویژه خانواده این شهید بزرگوار تصریح کرد: به همه دولت مردان و مسئولان توصیه می‌کنم از این شهید بزرگوار درس تبعیت از ولایت فقیه بگیرند

رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ستاد کل نیروهای مسلح گفت: پیکر شهید برونسی در عملیات ویژه‌ای در شرق دجله به همراه 12 شهید دیگر پیدا و به میهن منتقل شد و در سالروز شهادت حضرت زهرا (س) همزمان با دهه دوم در مشهد تدفین می‌شود.

باقرزاده با بیان اینکه این شهید والامقام سر در بدن ندارد تأکید کرد: شهید برونسی بر آرمان‌های خود استوار است.

وی ضمن تبریک پیدا شدن پیکر بی‌سر شهید برونسی به مردم متدین و شهید پرور مشهد به ‌ویژه خانواده این شهید بزرگوار تصریح کرد: به همه دولت مردان و مسئولان توصیه می‌کنم از این شهید بزرگوار درس تبعیت از ولایت فقیه بگیرند.

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع :

خبرگزاری فارس

 

مطالب مرتبط :

پرتیراژترین کتاب دفاع مقدس

متن کتاب خاک های نرم کوشک

pdf: خاك‏های نرم كوشك

 





نوع مطلب : زندگینامه شهدا، 
برچسب ها : پیکر شهید برونسی کشف شد،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : محمد

برگی از خاطرات یک شهید

روزه بی سحری

فراخوان خاطرات تربیتی


ماجرا از آن جا شروع شد که شب قبلش یک گردان از بچه ها، ارتفاعات را دور زده بودند و از سمت چپ رفته بودند آن طرف دشتی که بین ما و دشمن بود و مواضع دشمن را گرفته بودند. اما دشمن نیمه شب دشمن متوجه شد و نیروی سنگینی را گذاشت سمت چپ و آن منطقه را گرفت.

حالا بچه های ما گیر کرده بودند جلو. فرمانده لشکر هم پشت بی سیم دلداریشان می داد که :«ما تو فکر چاره ایم.»

اما دشت: از خیلی پیش هم ما و هم دشمن آن را پر از مین کرده بودیم. بچه ها بدجوری نگران بودند. صدای شلیک و آتش گلوله از جلو بعد از دشت می  آمد و همه می دانستند بچه ها آن جلو چی دارند می کشند.


علی بیشتر وقت ها همین طوری بود. یعنی بدون آن که به کسی توضیح بدهد یا کسی منتظرش باشد کارش را می کرد. آن شب هم تصمیم گرفته بود بدون سحری روزه بگیرد. هر چه هم ازش می پرسیدیم آخر چرا مرد حسابی؟...  حرف حساب به گوشش نمی رفت. حتی رحیم کلی برایش حدیث و روایت آورد که ضرر رساندن به بدن مؤمن معصیت دارد، چه رسد به بدن خود آدم. اما به خرجش نمی رفت. اینقدر با او صحبت کردیم تا بالاخره سرمان داد کشید: «بسه بابا فهمیدم. آدم حتماً باید همه چیزو بگه؟ بیا این رو بخون!»

بعد بلند شد و از توی کشوی میزش دفتر خاطرات برادرش را درآورد. خدای من تازه یادم افتاد. امسال بیستمین سالگرد شهادت برادر علی بود. علی صفحه ای از دفتر را باز کرد و جلویم گرفت. کمتر پیش می آمد بگذارد آن دفتر را بخوانیم. می دانستم دفتری که همیشه همراه علی است، به معنای دقیقش خاطرات روزانه «محسن» برادرش نیست. چند باری آن را ورق زده بودم. پر بود از شعر و یادداشت های تنهایی و داستان های کوتاه که محسن از زندگی روزانه و خاطراتی که دوستانش تعریف کرده بودند نوشته بود. اگر کسی بچه های جنگ ما را نمی  شناخت باور نمی کرد محسن یک فرمانده جنگ بوده است. آخر چگونه ممکن است که یک فرمانده اینقدر روحیه حساس و هنرمندانه ای داشته باشد؟ با این که دفتر قدیمی بود و بعضی از صفحاتش زرد شده بود ولی خوب مانده بود. شروع کردم به خواندن.

«خب ماجرا از آن جا شروع شد که شب قبلش یک گردان از بچه ها، ارتفاعات را دور زده بودند و از سمت چپ رفته بودند آن طرف دشتی که بین ما و دشمن بود و مواضع دشمن را گرفته بودند.

قرار بود دو گردان دیگر هم از آن سمت حمله کنند. اما نیمه شب دشمن متوجه شد و نیروی سنگینی را گذاشت سمت چپ و آن منطقه را گرفت.

خدا می داند و تنها او می داند چقدر ترکش تن احمد را سوراخ کرد یا این خونی که روی من خشکیده است مال کیست. تنها خدا می داند که بیشتر بچه هایی که آن شب رفتند، حتی وقت نکرده بودند سحری بخورند. آخر چه کسی وقت می کند وسط آن همه آتش و میان میدانی از مین و کنار پرپر شده های دوست داشتنی سحری بخورد؟

حالا بچه های ما گیر کرده بودند جلو. فرمانده لشکر هم پشت بی سیم دلداریشان می داد که :«ما تو فکر چاره ایم.»

اما دشت: از خیلی پیش هم ما و هم دشمن آن را پر از مین کرده بودیم. بچه ها بدجوری نگران بودند. صدای شلیک و آتش گلوله از جلو بعد از دشت می  آمد و همه می دانستند بچه ها آن جلو چی دارند می کشند.

فرمانده لشکر عصبی بود اما هنوز می دانست دارد چکار می کند. بعد از این  همه مدت که توی جنگ بودم دیگر فهمیده بودم هیچ چیز به اندازه برخورد و روحیه فرمانده مهم نیست. حتی اطلاعات تئوریک یا چند کلک جنگی مدرسه ای.

کسی فرمانده می شد که از بقیه شجاع تر بود. واقعاً شجاع تر بود. مثلاً همان کسی که آن شب فرمانده لشکر بود. دو سال پیش را خوب یادم هست. فرمانده گروهانمان بود. آن شب هم ـ دو سال پیش ـ بچه ها پشت یک خاکریز گیر کرده بودند. دشمن بدجوری آتش می ریخت. کافی بود کمی سرت را بالا بیاوری تا آن وقت محکم پرت شوی عقب و بقیه بگویند: «فلانی هم شهید شد.»

آن شب ـ دو سال پیش ـ نیم ساعتی بود زمین گیر شده بودیم. یک دفعه دیدم فرمانده بلند شد، اسلحه اش را مثل چوب چوپان ها انداخت روی گردنش و روی خاکریز ایستاد. بعد زد زیر آواز و روی خاکریز راه رفتن. دشتی می خواند. بچه ها این را که دیدند یا علی.

اگر باور نمی کنی مشکل خودت است. حداقل برو پای صحبت یکی از جبهه رفته ها بشین.

امشب هم همان فرمانده بعد از این که یک بار دیگر پشت بی سیم، بچه های جلو را دلداری داد، همه را ساکت کرد. نگرانی تو فضا پخش شده بود. احمد مرتب نوک پایش را به زمین می کوفت.

شهید

فرمانده دستی را که به علامت سکوت بالا آورده بود، پایین آورد.

- طولش نمی دم می دونید که چه خبره. یه سری آدم می خوام که همین حالا هم مرده باشن. برگشت خبری نیست. زن و بچه دارها وایستن عقب.

باید می رفتند توی دشت و معبری به سمت چپ ارتفاعات باز می کردند. احمد سریع خودش را رساند جلو. او با فرمانده خیلی جاها رفته بود. خیلی از سختی ها را با هم پشت سر گذاشته بودند. دوستان صمیمی بودند. فرمانده 10 سالی از او بزرگتر بود. اما رفیق بودند.

اما احمد می دانست که فرمانده شب عملیات هیچ دوستی را نمی شناسد.

- تو شنیدم عروسیت نزدیکه برو عقب!

فرمانده با احمد بود ولی او نفهمید. خیلی ها آمده بودند جلو. فرمانده بعضی ها را برمی گرداند عقب. زن و بچه دارها را.

- هنوز که وایستادی؟

- من مشکلی ندارم.

- مگه عروسیت نزدیک نیست؟

- نه!

یعنی احمد دروغ می گفت؟ باور نمی کنم. توی این چند سال هیچ کس را اینقدر بی نیاز به دروغ ندیده بودم. قول و قرارها یادش نبود؟ شاید. توی این چند سال هیچ کس را اینقدر حواس پرت نسبت به قول و قرارهای خانگی ندیده بودم.

فرمانده هولش داد جلو. سمت آنهایی که می بایست می رفتند وسط دشت زیر آتش مستقیم دشمن میان آن همه منور که شب را روز کرده بودند. فرمانده رو کرد به جانشینش.

- تمام آتیش ها رو بفرست رو توپخونه دشمن. هر چی آتیش داریم. نمی خوام بچه ها غریبی کنند.

30 نفری می شدند. داشتند سرازیر می شدند سمت دشت که فرمانده آمد و از پشت یقه احمد را گرفت و کمی بردش آن طرف تر.

- چر ا دروغ گفتی؟

- دروغ؟

فرمانده نگاه غضبناکی به احمد کرد. از آن نگاه های وحشتناک همیشگی اش.

- برو! ناصر پارتی بازی کرد ولی گول نخورد.

آه ... دیگر خسته شدم. خب دیگر چه بگویم؟ احمد و بقیه رفتند توی دشت. توپخانه  ما روی دشمن آتش می ریخت و آنها روی بچه ها.

باز هم بگویم؟ دیگر چه؟ این که همه مثل گل پرپر شدند و هیچ کس نایستاد تا ببیند پرپر شده کناری کیست؟ چون همه مشغول زدن معبر بودند. فرمانده گفته بود: «من نمی دونم. معبر باید باز بشه. چطورش رو بعداً خودتون از آقا امام حسین بپرسید.»

آه حرف. حرف. حرف و باز هم حرف. خدا می داند و تنها او می داند چقدر حرف. خدا می داند و تنها او می داند چقدر ترکش تن احمد را سوراخ کرد یا این خونی که روی من خشکیده است مال کیست. تنها خدا می داند که بیشتر بچه هایی که آن شب رفتند، حتی وقت نکرده بودند سحری بخورند. آخر چه کسی وقت می کند وسط آن همه آتش و میان میدانی از مین و کنار پرپر شده های دوست داشتنی سحری بخورد؟»

داشتم به علی نگاه می کردم. درست بود که مؤمن نباید به خودش ضرر بزند، اما دل را چکار می کردیم؟ اگر آن شب سحری می خوردیم حتماً به دلمان و به آن چیزی که روح می نامندش ضرر می رساندیم.

همان جا از علی قول گرفتم که دفتر چند روزی دستم باشد. باید دل و روحم را تازه می کردم.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع :

روزنامه همشهری



نوع مطلب : زندگینامه شهدا، 
برچسب ها : برگی از خاطرات یک شهید،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 فروردین 1390 :: نویسنده : محمد



سردار رشید اسلام شهید حسینعلی مهرزادی
سردار رشید اسلام شهید حسینعلی مهرزادی

 سردار شهید حسینعلی مهرزادی در یك خانواده مسلمان شیعه به دنیا آمد و در سال 52 موفق به كسب مدرك دیپلم در رشته ریاضی شد و در سال 53 به خدمت سربازی رفت . فعالیتهاتی سیاسی او از همان زمان و با اتخاذ یكسری از حركات ایذایی آغاز شد در سال 54 به عنوان آموزگار كار خود را آغاز كرد ولی به دلیل تداوم و پیگیری تحركات سیاسی ، دولت شاهنشاهی اقدام به تبعید او نمود. سال 56 در یك گروه چریكی شركت و به تهیه سلاح و مهمات برای قیام مسلحانه پرداخت پس از پیروزی انقلاب در تشكیل كمیته انقلاب اسلامی بهشهر سهیم شد و در سال 58 به عضویت سپاه در آمد و مسئولیت تداركات و آموزش را به عهده گرفت و سال 58 و 59 برای او با تجهیز و اعزام نیرو از بهشهر به كردستان (پاوه) و ماموریت در سپاه به عنوان فرمانده عملیات گذشت شركت در عملیات بیت المقدس و والفجر مقدماتی در پست مشاور نظامی از فعالیتهای او در خلال سالهای 60 ، 61 بود فرماندهی سپاه سوادكوه و مسئولیت دیگری دیگری بود كه به او واگذار شد و پس از آن مسئولیت تیپ 1 قدس در عملیات والفجر 6 را پذیرفت و در ادامه به ریاست ستاد ویژه لشگر 25 كربلا منصوب گردید. شركت در عملیات در سلسله عملیاتهای 1،2،3 قدس تنها بخشی از فعالیتهای او در سالهای 63 و 64 بود.

گرچه علاقه او به كودكان و عشق تدریس او را به مدرسه بازگرداند و اما پیگیریهای مداوم لشگر 25 كربلا او را پس از 40 روز معلمی مجددا به جنگ كشاند. و در عملیات والفجر 8 به دلیل حمله وسیع دشمن دچار مصدومیت شد و تنها پس از 20 روز استراحت به دلیل در خواستهای مكرر لشكر مبنی بر نیاز به وی به جبهه شتافت و ایشان در متنطقه قصر شیرین در سال 58 به عنوان فرمانده گروهان 45 روز در درگیری گنبد سال 58 سی روز،بیجار در سال 59 سی و شش روز،سال 59 سرپل ذهاب 12روزو سال 60عملیات چذابه 30روز و سال 59 در اهواز 30روز افتخار خدمت دارد .
فعالیت سیاسی او در دوران خدمت سربازی شروع شد و در قالب گروه چریكی به تهیه سلاح و مهمات برای قیام مسلحانه علیه ستمشاهی پرداخت بعد انقلاب جهت حفظ دستاوردهای آن در جبهه های مختلف منجمله دفاع مقدس در نقش فرمانده گروهان و گردان تیپ و رئیس ستاد و مشاوره نظامی علیه نیروهای بعثی جنگید.

فرازی از وصیت نامة شهید :
 

دشمن در كمین است كه با رنگارنگ نشان دادن زندگی مادی ،وابستگی و دلبستگی دنیایی ایجاد كند.
ارسال توسط کاربر محترم سایت : abdo_61

منبع:راسخون




نوع مطلب : زندگینامه شهدا، 
برچسب ها : سردار رشید اسلام شهید حسینعلی مهرزادی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 5 دی 1389 :: نویسنده : محمد
یکشنبه 5 دی 1389 :: نویسنده : محمد


عملیات والفجر 10
عملیات والفجر 10
 
سازمان رزم سپاه پاسداران در عملیات والفجر 10 به شرح ذیل بود:

قرارگاه قدس :
 

لشکرهای 7 ولی عصر (علیه السلام) با شش گردان؛ 17 علی‌ابن ابیطالب (علیه السلام) با شش گردان؛ 19 فجر با شش گردان؛ 25 کربلا با 10 گردان؛ 33 المهدی (علیه السلام) با شش گردان؛ 41 ثارالله با هفت گردان و تیپ 39 بیت‌المقدس با چهار گردان.

قرارگاه ثامن‌الائمه (علیه السلام) :
 

لشکر 9 بدر با هشت گردان؛ تیپ‌های 29 نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) با شش گردان؛ 36 انصارالمهدی با چهار گردان؛ 75 ظفر با دو گردان و ویژه شهدا با شش گردان؛ سپاه چهارم با شش گردان.

قرارگاه فتح :
 

لشکرهای 8 نجف با پنج گردان؛ لشکر 11 امیرالمومنین (علیه السلام) با چهار گردان؛ لشکر 14 امام حسین (علیه السلام) با پنج گردان و تیپ‌های 44 قمربنی‌هاشم (علیه السلام) با سه گردان؛ 82 صاحب‌الامر با سه گردان؛ 91 بقیه‌الله با سه گردان و انصارالرسول (صلی الله علیه و آله) با سه گردان و یک تیپ نامنظم از قرارگاه رمضان.
در مجموع، 10 لشکر و 9 تیپ شامل 103 گردان، در عملیات والفجر 10 وارد عمل شدند.

شرح عملیات
 

پس از انجام بحث و بررسی‌های لازم، ساعت 2 بامداد 23 اسفند 1366 برای عملیات تعیین شد. در برخی از محورها نیروها می ‌بایست فاصله زیادی را تا رسیدن به هدف طی می‌کردند، شروع عملیات از ساعت 2 تا 4 بامداد در محورهای مختلف متغیر بود.
منبع:راسخون


ادامه مطلب


نوع مطلب : زندگینامه شهدا، 
برچسب ها : عملیات والفجر 10،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 آذر 1389 :: نویسنده : محمد

حمید داود آبادی در وبلاگ خود خاطره ای از صبح روز سه‌شنبه 7 بهمن 1365نوشت . او در مورد این روز که در ادامه‌ی عملیات کربلای 5 بود چنین توضیح داد :

کنار "محسن کردستانی" و "سلیمان ولیان" داخل سنگر کوچکشان نشسته بودم. سنگرشان جا برای دراز کشیدن نداشت. محسن پیک دسته بود. جثه‌اش ریز بود، ولی ایمانی قوی داشت. زیر شدیدترین آتش، این طرف و آن طرف می‌دوید و پیام‌ها را می‌رساند.

این بار هم دوربینم را همراه آورده بودم. برای این‌ که آسیب نبیند، آن را داخل کیسه‌ی پلاستیکی پیچیده بودم و در کیف کوچک کمک‌های اولیه جا داده بودم. محسن گفت:

- حالا که دوربینت رو تا این‌جا آورده‌ای، دو سه تا عکس از ما بگیر.

اصلاً به فکرم نرسیده بود. راست می‌گفت. فکر دوربین نبودم. آن را درآوردم و به محسن گفتم:

- ژست بگیر، می‌خوام یه عکس مشدی ازت بگیرم.

عکسی از لحظه ی شهادت

با تبسمی ‌دل‌ نشین، در گوشه‌ی سنگر نشست و من عکس گرفتم؛ چهره‌ی خاک‌ گرفته‌ای که خستگی چند روز نبرد مداوم از آن پیدا بود و چشمانی که زودتر از لبانش می‌خندیدند.

دوربین را به او دادم و او هم عکسی از من و سلیمان ولیان گرفت که پهلوی هم ته سنگر تکیه داده بودیم.

عکسی از لحظه ی شهادت

دقایقی بعد رفتم تا به خاکریز عقبی سر بزنم و شاید دوباره بروم به سنگر فرمانده گروهان و تأسف یک لحظه خواب را بخورم. در برگشت، دوان دوان به طرف پست امداد رفتم. جلوی در ورودی، حاج آقا تیموری را دیدم که روی مجروحی دولا شده بود و سعی می‌کرد به او کمک کند. مجروح همچنان دست و پا می‌زد و آخرین لحظاتش را می‌گذراند. جلوتر که رفتم، کردستانی را شناختم. سرم گیج رفت. آخر، دقایقی قبل پهلویش بودم و حالا داشت جلوی چشمم جان می‌داد.

چشمانش زل شد در چشمانم که زبانم را بند آورد. مانند کبوتری که هدف گلوله قرار گرفته باشد، دست و پا می‌زد. سریع دوربین را درآوردم و خواستم از آخرین لحظات حیات محسن عکس بگیرم، ولی دوربین یاری نکرد. دکمه‌ی دوربین پایین نمی‌رفت و رضایت نمی‌داد تا آخرین نگاه سوزاننده‌ی محسن را ثبت کنم. به دوربین التماس می‌کردم. هر چه بر دکمه‌هایش کوبیدم، فایده‌ای نداشت.

جلوتر که رفتم، کردستانی را شناختم. سرم گیج رفت. آخر، دقایقی قبل پهلویش بودم و حالا داشت جلوی چشمم جان می‌داد

لحظه‌ای بعد، محسن آرام از حرکت ایستاد. بر بالینش خم شدم و بر چهره‌اش که هنوز حرارت وجودش را با خود داشت، بوسه‌ای جانانه زدم. بدنش هنوز گرم بود که آن را به بیرون از پست امداد منتقل کردیم، چون امکان داشت نتوانند جنازه‌اش را به عقب منتقل کنند، یکی از بچه‌ها دست در جیب پیراهن محسن برد و نامه‌ای را که احتمال می‌داد وصیت‌نامه‌اش باشد، درآورد.

به محض این ‌که داخل پست امداد شدم، مجروحی را دیدم که سرش را میان باند پوشانده بودند و خونابه از روی باند خودنمایی می‌کرد. به طرفم آمد و با صدایی گرفته سلام و علیک کرد. با تعجب جوابش را دادم و گفتم:

- تو کی هستی؟

از روی انبوه باندها و گازهای خونین، اصلاً نتوانستم بشناسمش. گفت:

- من ولیان هستم.

وقتی قضیه را جویا شدم، گفت:

- همین که از سنگر رفتی بیرون، چند دقیقه نگذشت که یه خمپاره درست خورد بغل سنگر. دیگه نفهمیدم چی شد. فقط دیدم کردستانی داره دست و پا می‌زنه ... ببینم اون شهید شد، نه؟

ولیان را از کنار پتویی که پیکر بی‌جان محسن زیر آن خفته بود، رد کردیم و سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم عقب.

پس از عملیات وقتی به تهران آمدم، در صفحه‌ی دوم روزنامه، عکس سلیمان ولیان را دیدم که برایش مجلس ختم گذاشته بودند. از بچه‌ها شنیدم که هنگام انتقال به عقب تمام کرده است.

اینم نشونی خونه‌ی ابدی سلیمان ولیان:

بهشت زهرا (س) قطعه 29 ردیف 50 شماره 15

 

نویسنده : حمید داوودآبادی

تنظیم : رها آرامی - فرهنگ پایداری تبیان





نوع مطلب : زندگینامه شهدا، تصاوبر مذهبی، خاطرات جالب شهدا، 
برچسب ها : عکسی از لحظه ی شهادت، شهادت،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 آذر 1389 :: نویسنده : محمد


کتاب دا
دانلود کتاب داستان " دا "

خاطرات سیده زهرا حسینی
به اهتمام سیده اعظم حسینی

کتاب داستان دا خاطراتی از دوران جنگ تحمیلی می باشد که داستان یک خانواده کرد است که پس از اخراج از عراق در خرمشهر ساکن شدند و با وقوع جنگ ماجراهایی برای اعضاء خانواده و به ویژه دختر 17 ساله انها روی می دهد که نکات جالب و اموزنده ای را بهمراه دارد و تا کنون فروش بسیار بسیار بالایی داشته است
صفحه : 371
حجم : 8.2 mb
حدودا چهارده سالم بود که کتاب زنان قهرمان را خواندم . گذشته از زنان صدر اسلام ، شخصیت جمیله بوپاشا دختر مسلمان و انقلابی الجزایری برایم بسیار جالب بود ؛ در حالی که سخت بود پذیرش این واقعیت که دختری جوان با تمام وجود با اشغالگران کشورش وارد مبارزه ای نابرابر شود . او برای برای حفظ شرافت و آزادگی مردمش تمام شکنجه های وحشیانه فرانسوی های متجاوز را به جان می خرد . اما زیر بار ذلت اشغالگران نمی رود .




در امبولانس را باز کردند . دو تا مجروح داخلش بودند . با کنجکاوی نگاه شان کردم . یکی از ان ها خیلی ناجور سوخته بود . یک تکه سیاه شده بود . ادم نمی توانست تشخیص بدهد این سیاهی تنش است با پوست بدنش ذغال شده . سالم ترین قسمت بدنش صورتش بود که پوست ان هم کنده شده بود . از زخم های صورت و دستانش خون می امد . وقتی او را روی برانکادر گذاشتند ف هیچ ناله ای نکرد . رویش ملحفه کشیدند و او را سریع بردند
مجروح دوم به نظر وضعیت بهتری داشت و دست ، پا و پشتش سوخته بود و پوست هایش اویزان شده بودند . موهای سوخته سر و التهاب پوست صورتیش چهره وحشتناکی برایش درست کرده بود. با همه این ها حالش خیلی بد نبود . او را به خاطر سوختگی کمرش روی برانکادر نشاندند و بردند

http://www.aryapdf.com/up/images/ou86g3g54yvao7yl7l0.gif دانلود کتاب الکترونیکی رایگان دا


--------------------------------------------------


 گفتگو با راوی کتاب دا
کتاب دا
گفت و گو با سیده زهرا حسینی راوی خاطره های خرمشهر

شهریور سال گذشته کتاب «دا» رونمایی شد. «دا» روایت خاطره‌های یک شهروند خرمشهری از 20 روز اول جنگ است. روزهایی که مردم عادی مجبور شدند نقش سرباز را بازی کنند. مردانی که تا دیروز پی کسب و کار و دکان شان بودند اسلحه دست گرفتند و زن‌ها هم شدند امدادگر. اما ویژگی کتاب «دا» به شرح وقایع این‌چنینی نیست چون تا حالا کتاب‌های جنگی و خاطره‌نویسی‌های زیادی منتشر شده اما هیچ یک به چاپ هفتادم نرسیدند.
شرط موفقیت این کتاب ظرافت نگاه راوی آن است؛ سیده زهرا حسینی که وقتی جنگ شروع شد یک دختر 17 ساله پرجنب و جوش بود. همه اتفاق‌ها در کتاب «دا» از زبان این دختر بیان می‌شود.
حرف و حدیث‌های زیادی تا حالا درباره این کتاب شنیده‌اید و اگر اهل مطالعه کتاب یا روزنامه و تماشای تلویزیون هستید حتما با این خانم آشنا شدید.

*کتاب «دا» تقریبا 20 سال پس از جنگ چاپ شد. چرا این قدر طول کشید؟
چون من راضی نمی‌شدم مصاحبه کنم و خاطره‌هایم را بازگو کنم. فکر می‌کردم چه لزومی دارد این اتفاق‌ها را برای مردم بگویم. تصور می‌کردم ریا می‌شود. نمی‌خواستم اجر کارهایم را ضایع کنم.

*بعد از 20 سال یک دفعه چه اتفاقی افتاد که راضی شدید؟
بسیاری از خانواده‌های ایرانی در جنگ آسیب دیدند و برای نجات کشورشان زحمت کشیدند اما در دوره‌ای مقاومت و تلاش برای دفاع زیر سوال رفت به ما گفتند: جنگ طلب! تصمیم گرفتم مصاحبه و ثبت خاطره‌ها را شروع کنم و این تفکر را از بین ببرم. حس کردم این حق بچه‌های امروز است که خودشان بخوانند و خودشان قضاوت کنند. البته لطف خدا بود که خانم اعظم حسینی سر راهم قرار گرفت و باعث شد به آن روزها برگردم و با سوال‌های ریزی که پرسید همه چیز را از ذهنم بیرون کشید.
مگر در سال‌های قبل هم نویسندگان برای ثبت خاطره به شما مراجعه کرده بودند؟
بله. همان سال‌های اول پس از جنگ، سید مرتضی آوینی چند بار به من توصیه کرد که خاطره‌هایم را ثبت و منتشر کنم اما من هر بار از این کار پرهیز می‌کردم.

*زن ایرانی در جنگ چه کرد؟
متاسفانه بعضی آقایان نقش زنان را در جنگ کمرنگ معرفی کردند اما این زنان بودند که به پدر، برادر و فرزندانشان اجازه و روحیه حضور در جبهه را دادند. وقتی عراق حمله کرد مدتی طول کشید تا ارتش خودش را پیدا کند. همین مردان و زنان شهرهای مرزی بودند که جلو دشمن ایستادند. به جز امدادگری و کارهای پشت جبهه، بعضی زنان اسلحه ژ-3 دست می‌گرفتند که گاهی اندازه قد خودشان بود.

*چه طور سوره مهر را برای انتشار کتاب «دا» انتخاب کردید؟
برای من امانتداری خیلی مهم بود. به همین دلیل کتاب‌هایی را که پیش از این در انتشارات سوره مهر منتشر شده بود مطالعه کردم و به آنها اعتماد کردم.

*بازگویی خاطره‌ها چند سال طول کشید؟
تقریبا در مدت 7 سال، هزار مصاحبه انجام شد تا جزییات چند روز از جنگ به دقت ثبت شود.

*کلافه یا خسته نشدید؟
کلافه و خسته نمی شدم؛ اما خاطره‌ها خیلی تلخ بود و من دچار فشارهای عصبی می‌شدم از طرفی این اضطراب به خانم ا عظم حسینی هم منتقل می‌شد. گاهی به قدری حالم بد می‌شد که مجبور می‌‍‌‎‌شدیم کار را 2-3 ماه تعطیل کنیم.

*بعد از هزار مصاحبه توانستید همه مشاهده‌های جنگی را بازگو کنید؟
نه. بعضی از اتفاق‌ها را نگفتم، بعضی‌ها را هم طبیعی است که فراموش کرده باشم.

در نگارش کتاب و نوع نوشتن خانم اعظم حسینی هم دخالتی را داشتید؟
بله. مواظب بودم عین گفته‌هایم نوشته شود. در تمام مدت مصاحبه‌ها حواسم به نوشتن خانم اعظم حسینی بود نمی‌گذاشتم حتی یک کلمه هم جا‌به‌جا شود. اگر چیزی عوض می‌شد، تذکر می‌دادم که عین جمله خودم را بنویسد. همه کتاب عین جمله‌ها و گفته‌های خودم است و او چیزی را اضافه و کم نکرده.
گفتید بعضی از خاطره‌ها یادتان نیست. بعد از این مدت طولانی، فراموش کردن اتفاق‌ها منطقی‌تر از بیان تک تک آنها به نظر می‌رسد. چطور این جزییات را به دقت بازگو کردید؟
پدرم آدم منظمی بود و این ویژگی را به ما هم یاد داد. پدرم از بچگی به من و بردارم می‌گفت به همه چیز خوب نگاه کنیم و خوب هم به یاد بسپریم. نکته دیگر اینکه در این 20 سال هیچ وقت این لحظه‌ها را فراموش نکردم و با تک‌تک خاطره‌هایم زندگی کردم. همه این خاطره‌ها برای من تکرار می‌شد و لحظه‌ای از آن روزها غافل نبودم. می‌گویند خاطره‌های دور معمولا رنگ ندارند و خاکستری هستند اما اگر من چیزی را به خاطر بسپرم با رنگ و بو و تمام جزییات به یاد می‌آوردم.

زمان مصاحبه به شخصیت‌های کتاب هم فکر می‌کردید یا بعد از نوشتن سرو کله این آدم‌ها پیدا شد؟
بعضی‌ها مثل «دا» مادرم، که نقش اساسی در زندگی من داشتند از اول بودند اما شخصیتی مثل زینب رودباری بعد از نوشتن کتاب پیدا شد.
به نظرتان کتاب حجیم نیست؟ چرا مخاطب کم‌حوصله ایرانی باید این کتاب را بخواند؟
مخاطبان کم‌حوصله شرطی دارند، می‌گویند، 20 صفحه می‌خوانیم اگر توانستیم کتاب را کنار بگذاریم حرفی نیست! بیشتر کسانی که کتاب را خوانده‌اند می‌گویند نمی‌شود آن را کنار گذاشت و نباید حتی یک کلمه از آن حذف شود.

تبلیغات رسانه‌ای چقدر در فروش کتاب «دا» سهم دارد؟
اینکه رسانه‌ها درباره یک کتاب تبلیغ کنند خوب است اما آنچه باعث شد مردم این کتاب را بخرند و بخوانند؛ حقیقت انکارناپذیر جنگ و صحنه‌های واقعی است. این صحنه‌ها تلخ و ناراحت‌کننده است اما با گوشت و خون آنها را حس کرده‌ام. بارها گفته‌ام؛ موقع آشپزی وقتی گوشت را تکه‌تکه می‌کنم یاد بدن‌های قطعه قطعه شده شهدا و ماجراهای غسالخانه می‌افتم. یادم هست که آن روزها می‌گفتم دیگر لب به گوشت نمی زنم. زندگی کردن با خاطره‌های تلخ، کار سختی است.

خاطره‌های تلخی از خرمشهر در ذهنتان هست، برای این شهر مردمش دلتنگ می‌شوید؟
بله. من همیشه دلم برای خرمشهر و همشهریانم تنگ می‌شود و هر لحظه به یاد آنها هستم. خرمشهر قبل از جنگ خیلی سرسبز و آباد بود، بعد از 20 سال هنوز به شهر شبیه روزهای قبل از جنگ نشده.

مگر بازسازی نکرده‌اند؟
دشمن همه جا مین گذاشته بود. مدت‌ها طول کشید تا این زمین‌ها پاکسازی شد. اما هنوز در شلمچه و کنار مرز مین وجود دارد. در بمباران‌های شیمیایی زمین‌های سرسبز کشاورزی و نخلستان‌ها نابود شد، نمی‌دانم چرا بعد از این همه مدت هنوز این زمین‌ها احیا نشده‌اند. باید شط را لایروبی کنند و گل و لای را در زمین‌های کشاورزی بریزند که خاک حاصلخیز شود. خیلی از خانه‌ها به دلیل موج خمپاره و اصابت ترکش تبدیل به ویرانه شده‌اند. عده‌ای هنوز هم در این ویرانه‌ها زندگی می‌کنند؛ ممکن است هر لحظه این خانه‎ها بر سر اهالی آوار شود. وقتی به خرمشهر می‌روم از دیدن این وضعیت و رنج و مصیبت مردم حال بدی پیدا می‌کنم.

منبع:http://www.aryapdf.com
منبع:کتابخانه الکترونیکی آریا




نوع مطلب : روایات و داستان عبرت آموز، زندگینامه شهدا، دانلود کتاب موبایل و رایانه، اطلاعات عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 مهر 1389 :: نویسنده : محمد
شهید رجایی

شهید رجایی
133 فایل در 1 موضوع


شهید باهنر

شهید باهنر
75 فایل در 1 موضوع


شهید آیت الله قدوسی

شهید آیت الله قدوسی
14 فایل در 1 موضوع


شهید آیت الله قاضی طباطبایی

شهید آیت الله قاضی طباطبایی
3 فایل در 1 موضوع


شهید محمد منتظری

شهید محمد منتظری
3 فایل در 1 موضوع


شهید دکتر بهشتی

شهید دکتر بهشتی
119 فایل در 2 موضوع


شهید آیت الله اشرفی اصفهانی

شهید آیت الله اشرفی اصفهانی
53 فایل در 1 موضوع
منبع:راسخون

شهید آیت الله مدنی

شهید آیت الله مدنی
19 فایل در 1 موضوع


شهید آیت الله صدوقی

شهید آیت الله صدوقی
19 فایل در 1 موضوع





نوع مطلب : زندگینامه شهدا، وصیت نامه شهدا، 
برچسب ها : فهرست شخصیت های انقلاب اسلامی، شهید رجایی شهید رجایی 133 فایل در 1 موضوع شهید باهنر شهید باهنر 75 فایل در 1 موضوع شهید آیت الله قدوسی شهید آیت الله قدوسی 14 فایل در 1 موضوع شهید آیت الله قاضی طباطبایی شهید آیت الله قاضی طباطبایی 3 فایل در 1 موضوع شهید محمد منتظری شهید محمد منتظری 3 فایل در 1 موضوع شهید دکتر بهشتی شهید دکتر بهشتی 119 فایل در 2 موضوع شهید آیت الله اشرفی اصفهانی شهید آیت الله اشرفی اصفهانی 53 فایل در 1 موضوع منبع:راسخون شهید آیت الله مدنی شهید آیت الله مدنی 19 فایل در 1 موضوع شهید آیت الله صدوقی شهید آیت الله صدوقی 19 فایل در 1 موضوع،
لینک های مرتبط :

زندگینامه و سوابق شهدای سقوط هواپیمای فالكن
زندگینامه و سوابق شهدای سقوط هواپیمای فالكن


سرلشكر پاسدار شهید احمد كاظمی

 سرلشكر پاسدار شهید كاظمی قبل از انقلاب پس از تحصیلات دوره دبیرستان در سن 18 سالگی در صف مبارزان و جبهه های جنوب لبنان حضور پیدا كرد و مبارزه را با استكبار و اشغالگران شروع كرد.

با شروع جنگ تحمیلی با یك گروه 50 نفره در جبهه های آبادان حضور یافت و مبارزه را با دشمن متجاوز شروع كرد و از همان اول فرماندهی یكی از جبهه های آبادان را به عهده گرفت. در عملیات حصر آبادان به عنوان فرمانده یكی از محورهای عملیات مسئولیت مهمی را به عهده داشت و گروه 50 نفره را طی سال تبدیل به یك لشكر مقتدر كرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : زندگینامه شهدا، 
برچسب ها : زندگینامه و سوابق شهدای سقوط هواپیمای فالكن،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 مرداد 1389 :: نویسنده : محمد
لا اله الا الله
منبع:نوید شاهد
حكایت آن مرد غریب - به مناسبت سالروز شهادت وزیر شهید جواد تندگویان
مفتاح عشق - سالروز شهادت آیت الله دکتر مفتح
علمدارعاشق - به مناسبت سالروز شهادت حاج سید مجتبی علمدار
فرمانده لشگر امام حسین (ع) - ویژه سالروز شهادت حاج حسین خرازی
به لطافت بهار - ویژه سالروز شهادت شهید لطیف رنجبری
سردار بدر ( ویژه نامه سردار شهید مهدی باكری)
منادی صدای انقلاب ( ویژه نامه شهید فضل الله محلاتی)
         




نوع مطلب : زندگینامه شهدا، 
برچسب ها : ویژه نامه ها ی سرداران شهید و شهدای شاخص، ویژه نامه ها ی سرداران شهید و، شهدای شاخص، لا اله الا الله منبع:نوید شاهد مرتضی و ما - وی‍ژه سالروز شهادت سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی ویژه سالروز شهادت سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی- سال 1386 صیاد دلها - ویژه سالروز شهادت امیر سپهبد صیاد شیرازی ستاره غرب - وی‍ژه نامه سالروز شهادت خلبان شهید شیرودی همپای صاعقه - ویژه سالروز شهادت سردار شهید سید مجتبی هاشمی فرمانده جنگهای نامنظم مسیح کردستان - ویژه سالروز شهادت سرداررشید سپاه اسلام محمد بروجردی سلوك مطهر - ویژه نامه سالروز شهادت استاد شهید مرتضی مطهری مردان آسمانی - به مناسبت سالروز شهادت شهیدان رجایی و باهنر اسوه اخلاص - ویژه نامه شهید سید عبدالكریم هاشمی نژاد چریك عاشق - ویژه نامه سالروز شهادت دكتر مصطفی چمران رایحه بهشتی - ویژه فاجعه هفتم تیرماه و شهادت آیت الله دكتر بهشتی و72 تن از یاران مظلومش امت مظلوم - به مناسبت سالروز فاجعه هفتم تیرماه1360 ذبیح عدالت - ویژه نامه شهید آیت الله قدوسی صلای بیداری - ویژه نامه سالروز شهادت نواب صفوی و یاران مبارزش سردار جوان - ویژه سالروز شهادت سردار حسن باقری حكایت آن مرد غریب - به مناسبت سالروز شهادت وزیر شهید جواد تندگویان مفتاح عشق - سالروز شهادت آیت الله دکتر مفتح علمدارعاشق - به مناسبت سالروز شهادت حاج سید مجتبی علمدار فرمانده لشگر امام حسین (ع) - ویژه سالروز شهادت حاج حسین خرازی به لطافت بهار - ویژه سالروز شهادت شهید لطیف رنجبری سردار بدر ( ویژه نامه سردار شهید مهدی باكری) منادی صدای انقلاب ( ویژه نامه شهید فضل الله محلاتی) خورشید خیبر (ویژه نامه شهید حاج ابراهیم همت)،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 مرداد 1389 :: نویسنده : محمد


در سال هزار و سیصد و بیست و یک، در روستای «گلبوی کدکن»، از توابع تربت حیدریه، قدم به عرصه ی هستی نهاد. نام زیبنده اش گویی از لحظه هایی نشأت می گرفت که در فرمایش « الست بربکم»، مردانه و بی هیچ نفاقی، ندا در داد:«بلی»؛ عبدالحسین.

روحیه ی ستیزه جویی با کفر و طاغوت، از همان اوان کودکی با جانش عجین می گردد؛ کما این که در کلاس چهارم دبستان، به خاطر بیزاری از عمل معلمی طاغوتی، و فضای نامناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها می کند. در سال هزار و سیصد و چهل و یک، به خدمت زیر پرچم احضار می شود که به جرم پایبندی به اعتقادات اصیل دینی، از همان ابتدا، مورد اهانت و آزار افسران و نظامیان طاغوتی قرار می گیرد.

سال هزار و سیصد و چهل و هفت، سال ازدواج اوست. برای این مهم، خانواده ای مذهبی و روحانی را انتخاب می نماید و همین، سرآغاز دیگری می شود برای انسجام مبارزات بی وقفه او با نظام طاغوتی حاکم بر کشور؛ همین سال، اعتراضات او به برخی خدعه های رژیم پهلوی ( مثل اصلاحات ارضی)، به اوج خود می رسد که در نهایت، به رفتن او و خانواده اش به شهر مقدس مشهد و سکونت در آنجا می انجامد، که این نیز فصل نوینی را در زندگی او رقم می زند.

پس از چندی، با هدفی مقدس، به کار سخت و طاقت فرسای بنایی روی می آورد و رفته رفته، در کنار کار، مشغول خواندن دروس حوزه نیز می شود. بعدها به علت شدت یافتن مبارزات ضد طاغوتی اش و زندان رفتنهای پی در پی و شکنجه های وحشیانه ساواک، و نیز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و ورود او در گروه ضربت سپاه پاسداران، از این مهم باز می ماند.

با شروع جنگ تحمیلی، در اولین روزهای جنگ، به جبهه روی می آورد که این دوران، برگ زرین دیگری می شود در تاریخ زندگی او.

به خاطر لیاقت و رشادتی که از خود نشان می دهد، مسؤولیت های مختلفی را برعهده او می گذارند که آخرین مسؤولیت او، فرماندهی تیپ هجده جوادالائمه (سلام الله علیه) است، که قبل از عملیات خیبر، عهده دار آن می شود.

با همین عنوان، در عملیات بدر، در حالی که شکوه ایثار و فداکاری را به سر حد خود می رساند، مرثیه سرخ شهادت را نجوا می کند.



تاریخ شهادت این سردار افتخار آفرین،

روز 23/12/1363 می باشد که جنازه مطهرش، با توجه به آرزوی قلبی خود او در این زمینه، مفقودالأثر می شود و روح پاکش، در تاریخ 9/2/1364، در شهر مقدس مشهد تشییع می گردد.

برگرفته از کتاب خاک های نرم کوشک






نوع مطلب : زندگینامه شهدا، 
برچسب ها : زندگینامه شهید برونسی، برگرفته از کتاب خاک های نرم کوشک،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
موضوعات
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :